چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی...

برای دانلود دکلمه های من روی لینک سمت چپ با همین نام کلیک کنید

خدایا این روزا به وب هر کی که سر می زنم نه دل و دماغ نوشتن داره نه حس زندگی کردن. این چه دردیه که همه مبتلاش شدیم؟ من اما هم چنان می نویسم. چون مطئنم اگه یه روز صبح از خواب بیدار شدم و ننوشتم حتمن مثل ماهی که از آب افتاده باشه بیرون جون می دم و می میرم. بچه ها تو رو خدا کم نیارین با شماهام. سامان. مریم. بهرام. کامران. افسانه. آهای با شما هام. التماستون می کنم کم نیارین. ته نکشین. زمان زیادی تا طلوع دوباره ی خورشید نمونده. تو رو خدا چیزی بگین . من از سکوت و تنهایی حتا بیشتر از مردن می ترسم.
نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 9:50 بعد از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

شاید زندگی همین 

دو سه خطی باشد

که هر روز برایت

به تکرار می نویسم

دوست ات دارم

دوست ام داشته باش

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 6:31 بعد از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

پنجره را که بستی

به تو شک کردم

به تو  به عشق

و تمامی پیغمبران آسمانی 

پنجره را که بستی

به تو شک کردم

به تو به عشق

و تمامی آیه های زمینی

همین امشب اگر بر نگردی

به خودم نیز شک می کنم

حالا چه کسی

اولین خیانت را 

به دیگری می کند؟

نوشته شده در سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 0:37 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

رو به روی آینه می ایستم و به خودم که خوب نگاه می کنم / انگار سال هاست خودم را ندیده ام و خودم را هیچ 

نمی شناسم/ نه دست هایم مال من است / نه پاهایم که همراهی ام نمی کنند/ چشم هایم نیز با من غریبی 

می کنند/ به ناگاه به همه چیز شک می کنم/ با دستپاچگی عرق سرد روی پیشانی ام را پاک می کنم و شماره 

تلفن همراهم را با چند بار اشتباه می گیرم / با مکث کوتاهی زنی از آن طرف خط می گوید:

مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد..................

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

دیروز بقایی معاون رییس جمهوری و دبیر شورای هماهنگی مناطق آزاد و ویژه اقتصادی در مراسم معارفه ریاست هیات مدیره و مدیر عامل منطقه آزاد تجاری و صنعتی انزلی گفت: من معتقدم که کریستف کلمب دم داشته و تمام کسانی که جایی رو کشف کردن دم داشتن و دمشون هم به یه جا یی وصل بوده و..........................................

پی نوشت: آقا تو رو خدا کمتر از این حرفا بزنید . اجازه ندید از این بیشتر مردم دنیا به ما بخندن

حاج خانوم مادر شوهر زن همسایه:باز تو فضولیت گل کرد پریدی وسط حرف بزرگترا!!؟؟ خوب اگه حتا دم نداشته لابد یه زائده ای / یه استخونی / یه دنباله ای / بالاخره یه چیزی داشته که جناب معاون گفته . حرف اضافه نزن که این فضولی ها به تو نیومده . تو بیا برو باقلا قاتوق و میرزا قاسمیتو درست کن دختر. اصلن چه معنی داره زن جماعت خبر نگار بشن و دنبال این و اون راه بیفتن اونم کجا!!!!!! منطقه ی آزاد!!!!!!!!! شما خبرنگارا تو مناطق غیر آزاد قابل کنترل نیستین چه برسه به مناطق آزاد ننه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

نوشته شده در دوشنبه هشتم آذر 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

 پاهایم یخ زده است 

و نفس های آخر را می کشم  

همین امشب می میرم

حالا باید جواب دلتنگی های 

جهان را تو بدهی

این دفعه را فقط 

برای تو می میرم

نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 6:26 بعد از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

 دیروز با معاون رییس جمهور ی جناب بقایی رفتیم برای تودیع و معارفه. بدترین برخورد رو اون جا با من کردند. البته دیدن این صحنه های زشت و غیر انسانی اصلن دور از انتظار نیست. خدا منو بکشه چه بلایی داره سر مملکت ما میاد.الان حالشو ندارم بگم که چی شده. سر فرصت همه رو می نویسم. می گم که خبرنگار بودن تو این مملکت یعنی گلادیاتور بودن.

نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 9:43 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

همیشه وقتی 

دست هایت را    

در دست هایم می گذاری  

حس می کنم

وقت رفتن رسیده است

همین امروز

باید راه بیافتیم

زمستان سختی در راه است

نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 0:8 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

به شعرهایم نگاه کن 

و به دست هایم

حالا ببین چه خوب

معنی خالی را می فهمی

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

امروز یه اتفاقی برام افتاد که فکر کردم حیف که براتون تعریفش نکنم. مدتیه گرفتار یه مشکلی ام که خودم نمی تونم به تنهایی حلش کنم با این که هرگز عادت ندارم از کسی چیزی بخوام و همه هم اینو می دونن اما به ناچار به یکی از نزدیک ترین دوستام که مدعیه خیلی دوستم داره سه ماه پیش مشکلو گفتم. وقتی بهش می گفتم آخرای هفته بود و اون گفت هفته ی آینده خودم برات زنگ می زنم. هر چی وایسادم اتفاقی نیفتاد. بعد من شروع کردم به زنگ زدن که بهش بگم دیگه برام مهم نیست که مشکلم حل بشه یا نشه اما اون دیگه نه جواب تلفنامو می داد نه به اس م اس هام جوابی می داد. در حالی که رفع این مشکل براش اصلن زحمتی نداشت و با یه چشم به هم زدن می تونست کمک بزرگی بهم بکنه. بگذریم آخرین بار که بهش زنگ زدم گوشیشو داد دست کس دیگه و من که انتظار این کارو ازش نداشتم اون قدر زنگ زدم تا عصبی شد و خودش جواب داد در حالی که گریه می کردم اون داد می زد و می گفت دیگه نمی خوام ببینمت مگه زوره. اون نمی دونست من زنگ زدم که ازش عذر خواهی کنم و برای همیشه ازش خداحافظی کنم . در حالی که گریه می کردم نه به خاطر خودم که به خاطر دنیایی که همه چیز توش یه جور دیگه ای شده و به خاطر آدمایی که  کسی دیگه کسی رو واقعن دوس نداره / تلفن رو بعد از یک رفاقت چند ساله قطع کرد.اما دیشب. وقتی یه مرد . یه مردی که مدت زیادی نیست که منو می شناسه وقتی فهمید چه مشکلی دارم حاضر شد بدون هیچ چشم داشتی شاید تنها دارایی شو که مثل قلبش حریم خصوصیشه و خودش می گه که همش بیست متر ه بامن تقسیم کنه. تا مشکلم فعلن حل بشه. نمی دونم چی کار می کنم. قبول می کنم یا نه. چون نمی خوام به واسطه ی من دچار مشکل بشه .اما شرمنده ام که کاری از دستم براش بر نمیاد تا محبتشو جبران کنم. فقط وقتی ازش شنیدم که به واسطه ی حضورش در جنگ دارای درد های فراوانه. همون جنگی که یه عده مثل اون جون شونو بر کف گرفتن و رفتن جنگیدن تا منو تو زنده باشیم و الان با حرص هر چه تموم تر سر همو کلاه بزاریم. به هم دروغ بگیم. دل همو بشکنیم و به هم خیانت کنیم. همون جنگی که یه عده صادقانه رفتن و به روی کسی نیاوردن و یه عده ی دیگه که اصلن معلوم نیست رفته بودن یا نه الان مدعیه همه چیزن. فقط امشب از خدا خواستم یکم درداشو بفرسته طرف من. آخه من آستانه ی تحمل دردم خیلی بالاست و الان هم تقریبا درد جدی ندارم. خدایا دوباره می گم تا بشنوی یکم از دردای مرتضی رو بفرست طرف من تا او هم یکم آروم بشه و کمتر درد بکشه و لا اقل شبا بتونه یکم بخوابه. خدایا با توام می شنوی؟ من آماده ام.......................
نوشته شده در سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 0:3 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |

چمدانم را بسته ام

و همین امشب راه می افتم

راه خانه را گم کرده ام

پناهم می دهی آیا

نوشته شده در دوشنبه یکم آذر 1389ساعت 0:5 قبل از ظهر توسط ژیلا طبسی| |


Design By : Night Skin